عنوان: ادبیات علیه آزادی: چرا میراث ادبی ما مانعِ ظهور جمهوری اسلامی نشدند؟
نویسندە: #بهروز چمن آرا#
شعر سرودن پس از آشویتس، بربریت است.
—تئودور آدورنو
آدرورنو این جمله تکاندهنده را در مقالهی تأثیرگذارش با عنوان نقد فرهنگ و جامعه در سال 1949، اندکی پس از جنگ جهانی دوم نوشته است، اما مراد او نه اشاره به زخمی به بزرگی تاریخ، یعنی هولوکاست و نه یک گزارۀ ادبی یا نفی زیباییشناختی، بلکه مراد او نقد رادیکال بر «فرهنگی والا» است که با وجود تمام عظمتش، نتوانست از بروز فاشیسم جلوگیری کند.
او توضیح میدهد که فرهنگ والا در غرب، از کانت تا بتهوون، از گوته تا واگنر، نهتنها ناتوان از مقابله با جنایتهای مدرن بود، بلکه در بسیاری از موارد، خواسته یا ناخواسته راه را برای فاشیزم و سلطه باز کرده وبه زینت گفتمان سلطه بدل شد.
فرهنگ والا، در سنت اروپایی، به مجموعهای از تولیدات فکری و هنری گفته میشود که نمایندۀ عالیترین ارزشهای زیباییشناختی، فلسفی و اخلاقی جامعه تلقی میشوند؛ از کمدی الهی دانته و سمفونیهای بتهوون
گرفته تا فلسفهی کانت و ادبیات گوته.
آدورنو و همکارش هورکهایمر در دیالکتیک روشنگری به روشنی هشدار میدهند که این فرهنگ «والا» اغلب نقشی دوگانه ایفا میکند: در ظاهر، حامل شکوه و زیبایی، روشنگری و نقد است، اما در عمل، بهدلیل جداییاش از زندگی روزمره و مناسبات قدرت، به ابزار تلطیف سلطه بدل میشود.
در واقع، فرهنگ والا زمانی که خود را بینیاز از نقد اجتماعی بداند، مستعد آن است که به زینتالمجالس قدرت تبدیل شود. اینگونه است که رویکردی یا ایدهای فلسفی چون مدینۀ فاضلۀ افلاطون میتواند مشروعیتبخش حکومت سلطنتی شده و ایلیاد و ادیسه، میل به سلطنت را تقدیس کند.
آدورنو در مقالهاش نشان میدهد که چگونه نقد فرهنگی با ادعای بیطرفی، میتواند در بزنگاههای تاریخی به سکوت و همراهی با قدرت بینجامد؛ چرا که بسیاری از تولیدات فرهنگی، بهجای نقد بنیادهای سلطه، آن را «پالوده» و «خوشایند» میسازند.
نگاه او، فرهنگی که خود را جدا از سیاست تصور میکند، عملاً خود را در خدمت تداوم نظم موجود قرار میدهد.
بنابراین، فرهنگ والا نه ذاتاً رهاییبخش است و نه لزوماً ستمگر، بلکه جایگاه آن در نسبتش با نقد، تاریخ، و قدرت معنا مییابد.
در همین راستا، میتوان پرسید: آیا شاهنامۀ فردوسی، غزل حافظ، حکمت سعدی، یا عرفان مولوی و عطار، و حتی پیچیدگیهای فکری بیدل سبک بازگشت، توانستند مانع از شکلگیری یا تداوم جمهوری اسلامی شوند؟
پاسخ صادقانه به شکلی دردناک، منفی است. این سنت ادبی والا، با همه درخشش زبانیش، بر بستری استوار است که مشروعیت را نه از ارادهی مردم، بلکه از مفاهیمی چون فرّه ایزدی، شاه و سلطنت، رعیت، ولایت، قضا، مشیت، تجلی و ظهور و امثالهم گرفته است. در این سنت همواره چه مستقیم و چه غیر مستقیم، قدرت نه ساختاری قابل نقد، بلکه ضرورتی الهی یا کیهانی تلقی شده است.
شاهنامه، هرچند روایتهایی از عدالت و مقاومت دارد، اما در سطح ساختاری، سلطنت را بهمثابه نظمی ازلی بازتولید میکند. برای مثال فردوسی با وجود همدلی با مردم قحطیکشده و نیت پسندیدۀ مزدک و نرمدلی قباد کیانی، از همدستی مغان و انوشیروان برای به زیر کشیدن تخت شاهی پدر و سرکوب مزدکیان— به اصطلاح امروزینیان، اصلاحطلب— چشم پوشیده و مردم را اینچنین در مقابل هرگونه مقاومتی در برابر شاه برحذر میدارد:
نگونبخت را زنده بر دار کرد
سر مرد بیدین نگونسار کرد
از آن پس بکشتش به باران تیر
تو گر باهشی راه مزدک مگیر
شاه، پایان همۀ آزادیهاست و سلطان سایۀ خداوند بر زمین و مخالفت با او بی دینی و کفر. این است نمونهای از درسهای اخلاقی معطوف به قدرت شاهنامه، شاهنامهای که شکوه ادبیات فارسی است. در اشعار سعدی، قدرتِ حکمران، در صورت همراهی با عدل، نهتنها مشروع، بلکه واجبالاطاعه تلقی میشود. در گلستان، بارها مردم به صبر، تسلیم، و تقوا دعوت میشوند، بیآنکه ساختار ظلم به پرسش کشیده شود.
عرفان مولوی، با تأکید بر سلوک درونی و ترک ظاهر، نیز مخاطب را از نقد اجتماعی به تأمل فردی سوق میدهد، امری که در نظام نظری سنایی و عطار هم به وضوح مشاهده میشود. حتی در دورۀ معاصر، شهریار شعر فارسی، در ستایشنامهاش برای حضرت علی، به جای نقد وضع موجود، در حسرت یک «پادشاهِ عادل» به گذشته بازمیگردد.
این ادبیات علیرغم وجود رگههایی از تلاشهای فردی برای ترویج مقاومت، نتوانسته است ساختار قدرت را بهصورت نظاممند و تاریخی به نقد بکشد یا به بازاندیشی درباب مشروعیت آن بپردازد. شاعرانش گاه ستم را محکوم کردهاند، اما کمتر آن را ریشهیابی کرده یا به امکان واسازی یا واژگونیاش اندیشیدهاند.
واکنش به ظلم، بیش از آنکه سیاسی باشد، اخلاقی یا عرفانی بوده است؛ دعوت به صبر و تقوا کردهاند، نه سازماندهی اعتراض. با این حال، در لابهلای این متون، لحظاتی از بدبینی، شک و رنج زیسته نیز ثبت شده است؛ لحظاتی که میتوانند بالقوه ظرفیتهایی برای نقد فراهم سازند، اما هرگز به گفتمانی پایدار بدل نشدند.
همانطور که آدورنو هشدار میدهد، فرهنگ، بدون نقد دقیق، خود بدل به ابزاری برای خشونت میشود. این سخن، در مورد فرهنگ و ادبیات کلاسیک ایران نیز صادق است: ادبیاتی که نه پرسش، بلکه توجیه میکند؛ تاریخی که نه تحلیل بلکه اسطوره میسازد و شاعری که سرشار از اندرز است، اما تهی از مطالبهی عدالت جمعی.
آدورنو از ما میخواهد فرهنگ را نه با تمجید، بلکه با پرسش بخوانیم.
در این وضعیت، شاهکارهای ادبی فرهنگ والا تنها در صورتی میتوانند به میراثی رهاییبخش بدل شوند که سنتِ نقد را درون خود بپرورند—وگرنه همچنان در خدمت تثبیت نظمهایی خواهند بود که آزادی را با حکمت، و عدالت را با تسلیم تاخت میزنند. اگر آلمان پس از آشویتس باید سنت فکریش را بازبینی کند، ما نیز ناگزیر از بازخوانی انتقادی ادبیاتمان پس از سدهها استبداد شاهی و اکنون جمهوری اسلامی هستیم.[1]